|
فقط از اين كه داستان رو به زبان فارسي خودمونی تايپ مي كنم بايد منو ببخشيد يكي از خادمين مسجد جمكران تعريف مي كرد : ( چند ماهي بود كه مي ديدم جواني هر هفته شب چهارشنبه بهخ مسجد جمكران مي ياد و زار زار گريه مي كنه و از آقا حاجتي مي خواد بعد از گذشت دو سه مام پيش خودم گفتم برم ببينم اين جوان چي مي خواد كه اگه از دست من كاري بر مي ياد براش انجام بدم . همين كار رو هم كردم رفتم كنار اون جوان نشستم و ماجرا رو براش تعريف كردم كه من چند ماهي هستش كه تو چنين شب هايي تو رو اين جا كمي بينم تو چي مي خواي از خدا مشكل تو چيه ؟ جوان هم سفره دلش رو براي من باز كرد و گفت كه من دانشجو هستم و در دانشكده ما دختر خانمي هست كه من مي خوام باهاش ازدواج كنم اون دختري سنگين و محجبه هست و من هم از اخلاق و نجابتش خوشم اومده ولي وضع مالي خانواده من زياد خوب نيست از طرفي هم نمي خوام از راه گناه اين كار رو شروع كنم مي خوام اقا خودش عنايتي كنه و راه رو براي من باز كنه ، من گفتم خوب چرا خودت نمي ري و همه چي رو بهش نمي گي جوان هم گفت نه اصلاً من اين كار رو نمي كنم هم خودم اين رو رو ندارم و هم نمي خوام اون در مورد من فكر بد كنه ، من هم كه ديدم اين جوان خيلي دلش پاك و اون دختر رو ميخواد گفتم اشكال نداره من خودم مي يام باهاش صحبت مي كنم فرداد صبح همراه جوان به دانشكده رفتم و من دم در منتظر موندم تا اون بره و به دختر خانم بگه كه بياد يكي دم در كارش داره ، همين طور كه منتظر بودم ديدم دختر من داره از بالاي پله ها مي ياد اون جوان هم كه در فاصله چند متري از دختر من قرار داشت رو به دخترم كرد و گفت كه اين آقا با شما كار دارن ، اون خانوم اومد جلو و گفت سلام بابا شما اينجا چي كار مي كني كه يه دفعه ديدم اون جوان با تعجب داره ما رو نگاه مي كنه ؛ آره اون تازه فهوميده بود كه اون دختر خانم دختر منه . بعد از اين قضيه من خودم خرج ازدواج دخترم با اون جوان رو بعهده گرفتم و اون دو رو به عقد هم در آوردم. )
+ نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 10:33  توسط آرش مهدوی
|
يك دلتنگي ناخواسته من روزها وو سال ها در پي حقيقتي بودم كه تو را به خود حقيقي ام پيوند مي داد. من گمشده ام را از ميان بركه هاي به ظاهر زلال هستي جست و جو كردم . به دنبال اوي زيباي تو ، تا اوج تنها رفتم . نرسيدم ، ولي من رد لطافت ياس را تا آخرين واژه اين جمله گرفتم : « عشف يعني عشق ناب فاطمه » تظاهر بي معنايي است اگر بگويم : « هنوز مي جويم بي نشان تو را » من را چه به عشق؟ من را چه به تو كه .... در نهايت ظلمات قلبم صدايم كردي؟ من حيران مهرباني هايت هستم ؛ حيران نام زيبايت ، فاطمه ! گل خوشبوي زندگي ام ، باغبان روزهاي بي برگي ، برايم همين بس كه هم نام زينب صبورت هستم . زينبي به دنبال فاطمه ! لغات پراكنده ام را مي خواني ؟ اين نشان دل سرگشته ام است مي داني دلتنگي ابي ام اين بار دلتنگ توست چرايش را نمي دانم كلماتي است كه مي آيند و من بر حسب وظيفه مي نگارم . بي تو ، مرا به ميهماني شبانه راهي نيست ، نامت رمز ورود است ؛ عشقت نردبان آسماني هاست؛؛؛؛ يادت مرهم خستگي هاي روزمره هست ، حضورت را مي جويم كه تو خود گفتي : « و اسالك النظر الي وجهك » ؛ و از تو مشاهده جمال تو را مي خواهم عشقم را از پشت كلمات نا مفهومم بياب كه من زينبي هستم به دنبال فاطمه !
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 22:21  توسط آرش مهدوی
|
خواهرم با تو سخن مي گويم گوش كن با تو سخن مي گويم زندگي در نگهم گلزاريست و تو با قامت چون نيلوفر شاخه پر گل اين گلزاري گل عفت ! گل صد رنگ اميد گل فرداي اميد ! گل فرداي سپيد تو همان خرد نهالي كه چنين باليدي راست چون شاخه سر سبز برومند شدي همچو پر غنچه درختي ، همه لبخند شدي ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش همه گلچين گل امروزند همه هستي سوزند كس به فرداي گل باغ نمي انديشد آن كه گرد همه گلها به هوس مي چرخد بلبل عاشق نيست بلكه گلچين سيه كرداريست كه سراسيمه دود در پي گلهاي لطيف تا يكي لحظه به چنگ آرد و ريزد به خاك دست او دشمن باغ است و نگاهش نا پاك تو گل شادابي به ره باد مرو غافل از باغ مشو با تو بي پرده سخن مي گويم دل به لبخند حرامي مسپار دزد را دوست مخوان ديو خويان پليدي كه سليمان رويند همه گوهر شكنند ديو ، كي ارزش گوهر دارند؟! نه خردمند بود آنكه اهريمن را ! از سر جهل سليمان خواند خواهرم عفت تو دفع بلاست حافظ حرمت شعر شهداست اي سراپا الماس از حرامي به هراس قيمت خود مشكن قدر خود را بشناس
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 10:44  توسط آرش مهدوی
|
فـارغ از هـر دو جـهـانـم به گـل روی عــلـی
از خم دوست جوانم به خم موی علی
طی کنم عرصه ملک و ملکوت از پی دوست
یاد آرم به خرابات چو ابروی علی
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 9:44  توسط آرش مهدوی
|
روز وشب با شوق نگاهت گل نرگس گل نرگس منتظر هستم سر راهت گل نرگس گل نرگس ای تمام روح هستی ای شکوه حق پرستی از خدا چیزی نخواهم هرچه می خواهم تو هستی روز وشب با شوق نگاهت گل نرگس گل نرگس منتظر هستم سر راهت گل نرگس گل نرگس ای همه مهر وامیدم مهر تو با جان خریدم دل به تو دادم اگرچه روی ماهت راندیدم روز وشب با شوق نگاهت گل نرگس گل نرگس منتظر هستم سر راهت گل نرگس گل نرگس زنده از روی تو هستم بسته موی تو هستم سربلند عالمینم سائل کوی تو هستم
+ نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 19:19  توسط آرش مهدوی
|
به رغم مدعياني كه منع عشق كنند جمال چهره تو حجت موجه ماست
+ نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 18:47  توسط آرش مهدوی
|
جمعه بود امروز روز آه من هر چه ماندم در نیامد ماه من باز هم یک جمعه دیگر گذشت روز موعود دل و دلبر گذشت
+ نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 9:14  توسط آرش مهدوی
|
به نام او....
يا مهدي ادركني مولايم! اعتراف مي كنم كه وجودمان را گناه فرا گرفته ولي با اين دل زنگار بسته هنگامي كه دعاي عهد تورا مي خوانيم نا خوداگاه چشمانمان باراني مي شوند براين باوريم كه شايد در وراي اين زنگارهاي گناه ! ذره ايي هست كه هنوز تشرهاي بي رحم ظلم وگناه نتوانسته آن را تسخير كند مهدي جان بميريم براي غربتت كه ظالماني چون ما اين چنين گستاخانه خطا مي كنند وتو ما را شرمنده نمي كني. مهدي جان چه سخت است بي تو ماندن در اين دنياي پر هياهو وچقدر سخت است غروب آسمان جمعه نام تو را گم كردن در اين روزهاي تاريك و يخي با ما بگو چرا هرگز خاطره ها به تو نمي رسد. فقط سرودن نام تو لحظه نابي است كه ما از اين روزها داريم .نمي دانم ايا در روز پرسش به خاطر سرودن نام تو ما را به بهشت راهي هست.در اين دنياي پر ازرنگ وريا در روزگاري كه هيچ رد پايي از محبت واحساس پيدا نمي شود وقصه زندگي فقط قصه بي كسي هاست چشم به راه توييم تا تو سوار بر اسب سپيد عشق بيايي. تو ستاره دنباله دار بي بديلي هستي كه اگر بيايد شب هايمان را پر از شور وزيبايي مي كند وبا حضور سبزش بر زخم هاي درون مرهم مي گذارد . نمي گويم حضور نداري اما ما ظهورت را مي خواهم . ما عاشقاني هستيم كه به اميد معشوقمان هر لحظه دعا والتماس مي كنيم اما نمي دانيم دعاهايمان به كجا مي رود والتماس هايمان را كه مي شنود كه هيچ گاه براورده نمي شود فقط اميد آمدن تو ما را زنده نگه داشته وباهر بار نفس كشيدنمان تورا فرياد مي زنيم به اميد آن جمعه دل انگيزي كه تو خواهي امد. انتظارت را مي كشيم اي گل نرگس......... وما دوباره زمزمه مي كنیم تو همان حس غريبي كه هميشه با مني تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده موندني
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 22:30  توسط آرش مهدوی
|
تو را چیدم میان دستچین ها کجایی یوسف یوسف ترین ها هوس گرگی است افتاده به جانم چه گونه سوره ی یوسف بخوانم در این قحطی تو با ما باش یوسف عزیز مصر دل ها باش یوسف....
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 21:58  توسط آرش مهدوی
|
یا ابن الحسن
همه پژمرده شدم مرده شدم دل به تو بستم شوق دیدار مرا راهی بی راهه نمود من نالایق خسته سر راه تو نشستم
+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 21:35  توسط آرش مهدوی
|
تمام روز هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ...... ظهر................ نه غروب شد نیامدی
+ نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 19:49  توسط آرش مهدوی
|
فریب ما مخور آقا دروغ می گوییم به جـان حضرت زهرا (س) دروغ می گوئیم چه ناله های فراغی چه درد هجرانی نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم تمام چشم براهی و انتظارفراغ و ندبـــــــه های فــــرج را دروغ می گوئیم دلی که مامن دنیاست جــــــای مولـا نیست اسیــــــــر شـهوت دنیــــا دروغ می گوئیم زبان سخن ز تو گوید ولـی بــــــرای مقــــام به پیش چـشم خدا ما دروغ می گوئیم کدام ناله غربت کدام درد فراغ قســـم بــــه ام ابیــــــــها دروغ می گوئیم خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست و مـــــــــــا به وسعت دریا دروغ می گوئیم مـــــــــــــرا ببخش ای عزیزم که باز می گویم نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم
+ نوشته شده در شنبه 10 تیر1385ساعت 21:59  توسط آرش مهدوی
|
من کجاو با شهیدان زندگی من کجاو قصه رزمندگی من کجا و دیدن وجه خدا من کجا و دیدن وجه اعلام الهدی من که از معراج دل برگته ام بین شهر نفس خود سرگشته ام از سفر نه من ز معراج آمدم بر زمین با مهر اخراج آمدم آمدم با از سفربرگشتگان گرچه افتادم میان کشتهگان با همه بیچارگی احسان شدم من سفیر بهترین یایران شدم من که احساس نیازی می کنم با شهیدان عشق بازی می کنم آرزوی یک ترخص می کنم کی شهیدان را تفحص می کنم؟
+ نوشته شده در جمعه 2 تیر1385ساعت 15:49  توسط آرش مهدوی
|
آقا بیا به خاطر بابران ظهور کن ما را از این هوای سراسیمه دور کن وقتی برای بدرقه عشق می روی از کوچه های خسته ما هم عبور کن افسرده از هجوم هوس های عالمیم
آقا دل شکسته ما را صبور کن آقا بیا به خاطر اشک های انتظار اشعر ساده مرا هم مرور کن کی می رسد شبی که تو از راه می رسی این باغ شب زده را غرق نور کن یا صاحب الزمان قدمت خیرالعجل یعنی که ای عالم عدالت ظهور کن
+ نوشته شده در جمعه 2 تیر1385ساعت 15:47  توسط آرش مهدوی
|
بیـــا ای ماهـتـــاب شــام تارم که از هجرت سیه شد روزگارم نمی دانم چه سـازم با غــم تو به پایان کی رسد این اتنظــارم
![]()
+ نوشته شده در جمعه 2 تیر1385ساعت 15:45  توسط آرش مهدوی
|
غروب جمعه سنگین است بی تو سکوتش سردو سنگین است بی تو بیاای سایه سار مهربانم به سر هر سایه سنگین است بی تو
+ نوشته شده در جمعه 2 تیر1385ساعت 15:42  توسط آرش مهدوی
|
|
|