|
دلم از انتظار آب مكن
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 16:52  توسط آرش مهدوی
|
واقعاً نمی تونم حرفی در برابر این عظمت بزنم فقط از خدا می خوام سعادت زیارت خونش رو قسمت همه آرزمندان کنه
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 11:11  توسط آرش مهدوی
|
ای نگار نازنین فاطمه یادگار مه جبین فاطمه
ای یادت روح بخش و امید آفرین ! ای نامت شیرین و دلنشیت ! ای امام زمان و زمین !
نگاه خسته منتظران ظهورت در کوچه باغ های انتظار بر راه مانده است . هر صبحگاه همراه ترنم دلگشای « دعای عهد » با چشمانی اشکبار در کوچه دیدارمان آب می پاشیم و در پی شب های یلدای فراق در انتظار بهاری خرم لحظه شماری می کنیم. شمردم بار ها انگشت هایم را از اول بشمرم ، بر روی چشم می نهی پا ار؟ جمعه ها را با ندبه ها سپری می کنیم و غروبگاه غمناک جمعه دل را به یاد تو به صحرا می افکنیم . باز در انتظار تو جمعه غروب می شود اگر بیایی از سفر آه چه خوب می شود اگر بیایی از سفر جشن سپیده می شود سلام تازه می شود و عشق دیده می شود ای کاش شب یلدای فراق به سر آید و خورشید جمالت از مشرق انتظار به در می آید
+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 21:19  توسط آرش مهدوی
|
رفقا بیاین با هم قدر علی رو بدونیم تا دم آخر باهاش همه بسیجی بمونیم خون تو گا مونو هدیه به رهبر بکنیم پای عشقش با همه سختی هامون قهر بکنیم ما دیگه نمی ذاریم دست های تو بسته بشه مثل حیدر دل تو از امتت خسته بشه مثل سلمان و ابوذر در خونه ات می شینیم آخه تو چهره تو تصویر حیدر می بینیم وقتی تو حرف می زنی اشک های ما جاری می شه اگه تو گریه کنی زخم دلا کاری می شه همه امت تو فدای تو خامنه ای جون می دیم برای یک ندای تو خامنه ای
+ نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت 20:19  توسط آرش مهدوی
|
عقل و عشق ،سنگ و شيشه اند ؛عاشقان ازعا قلان نالند نه از جاهلان
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 9:38  توسط آرش مهدوی
|
بيترمز بيترمز بسيجي؛ « يک بار مصرف»، «کانال پر کن»، «عاشق خاکريز اول» هم ميگفتند و همه، حکايت شجاعت و مظلوميت نيروهاي مردمي است؛ اين که به کام خطر ميرفتند و در ميان آتش منزل ميکردند، اهل هجرت و جهاد بودند و در اين معرکه هيچ حد نميشناختند و به اهداف از پيش تعيين شده عملياتي نيز قانع نبودند و به هيچچيز جز عشق و ارتباط و انس با حضرتش نميانديشيدند و کسي ايشان را به اسم نميشناخت.
غذاي پرچم معمولاً شام بچهها در جبهه خوراک سبک و سادهاي بود مثل نان و پنير و خيار و گوجه که به خاطر شباهت رنگ آنها به سه رنگ پرچم ايران (سبز و سفيد و قرمز) معروف به غذاي پرچم بود.
پشتيباني مرکز اهل و عيال و خانواده در پشت جبهه و شهر؛ وقتي کسي مرخصي ميرفت و راهي منزل بود و از او سوال ميکردند که: کجا ميروي، فکر نميکني کار جبهه و جنگ لنگ بماند؟ او در پاسخ ميگفت: جايي نميروم، ميخواهم بروم پشتيباني مرکز را قوي کنم؛ کنايه از اين که بايد هواي برو بچهها را هم داشت؛ يک طرف قضيه آنها هستند که اگر مايل نباشند راه بيايند ما اينجا کاري از پيش نميبريم.
پشه کلاهآهني پشههاي پا بلند و به اصطلاح نيش متهاي که از روي پوشش هم ميتوانستند نيش بزنند و نيششان فوقالعاده کاري بود؛ بعضي از آنها که آلوده بودند، وقتي نيش ميزدند، بچهها تب ميکردند. نسبت کلاه آهني که گويي از روي کلاه کاسکت هم ميتوانستند نيش بزنند يا اين که مثل سرباز هميشه مجهز و آماده مقابله بودند.
پل صراط پلهاي چوبي، فلزي و سيماني در مناطق عملياتي؛ تعبيري بود متأثر از پل صراط قيامت، همان که در اخبار آمده از مو باريکتر و از شمشير برندهتر است؛ مثل «هر که از پل بگذرد خندان بود» نيز در فرهنگ عمومي و اجتماعي جامعه اشاره به همين پل دارد که ميگويند معمولاً هر کس داراي عمل صالح است، از اين پل به سهولت ميگذرد و در غير اين صورت به قعر جهنم و اسفل السافلين سقوط ميکند. فاصله رزمندگان با مرگ و شهادت، که گاه کمتر از به هم زدن پلکي بود، از يک طرف و وجود پلهايي که عبور و مرور بر آنها بيشباهت به بندبازي نبود با رودخانههايي که مثل اژدها زير پاي بعضي از پلها دهان گشوده بودند و ميغريدند، از طرف ديگر و اعتماد به نفس و توکل و تقوايي که جان مايه مقاومت بود. همه و همه مصداق چنين تعبيري است.
پيمان کار کسي که با وجود حضور مداوم در جبهه و خط مقدم، شهيد نميشد و هر بار به سلامت به خانه باز ميگشت و هميشه «حلوا خور» بود و «سينهزن»؛ يعني مرتب حلواي شهادت و مرغ عزاي دوستان شهيدش را ميخورد و در عزاي آنها سينه ميزد و خودش به اصطلاح بادمجان بم بود و هيچچيزش نميشد! کسي که گويي همه کار تحويل اوست، قرارداد دارد و بايد تا آخر بايستد و کار را تمام کند.
ترکش اواخواهري ترکش فوقالعاده ريز و ناچيز که بدن را گويي ناز ميداد و اصابت آن اسباب خجالت بود!
ترکش حسينجاني ترکش بزرگ که کمتر از توپ مستقيم نبود؛ به هر جاي شخص که ميخورد تکه بزرگش گوشش بود! ترکشي که شهادت بر اثر اصابت آن چون و چرا نداشت و چون شهادت در اذهان عامه، بيش از همه در امام حسين(ع) ظهور دارد و ترکشي را که منجر به شهادت ميشد از آن تلقي حسين جاني ميشد. با اين احتساب، يعني ترکش شهيد کننده.
تغار کلاه کاسکت؛ همان که بر سر بسياري از بچهها بزرگ و بيقواره بود؛ کلاههاي يک اندازهاي که براي سر سربازان هم سن و سال ساخته شده، نه کساني که کلي بارفيکس زده بودند تا قد بکشند، يا در شناسنامهشان دست برده، لباس بزرگترها را پوشيده بودند تا اعزام شوند. بچههايي که جيب پيراهنشان زير کمربند و فانوسقهشان قرار ميگرفت و سرشانههايشان دقيقاً روي آرنج و مرفقشان ميافتاد، بسيجيهاي لاغر و کوچکي که بعضاً دو نفرشان بهخوبي در يک پيراهن و شلوار جا ميشدند.
تک اسلامي بدون اجازه و از روي اضطرار و گاه براي مزاح از سهميه چادر و سنگر ديگر دوستان خوراکي يا پوشاکي و... برداشتن.
تمبرهندي تير قناصه؛ تفنگي که با آن ميشد وسط پيشاني را نشانهگيري کرد و «خال هندي» روي آن گذاشت.
تير اجل خمپاره 60 که مثل تير اجل، وقت و بيوقت نميشناخت و يک مرتبه از راه ميرسيد و همه چيز را با خودش ميبرد؛ تا آن حد که حتي حسرت آخ گفتن را بر دل ميگذاشت و مهلت واکنش نشان دادن را از شخص ميگرفت؛ بيصدا و بياطلاع سربزنگاه ميآمد و دست رزمندهاي را ميگرفت و در دست صاحب اصلياش ميگذاشت؛? آب زيرکاه.
جاي تير آثار سجدههاي طولاني بر پيشاني شخص؛ کسي که از فرط عبادت پيشانياش پينه بسته بود؛ به چنين رزمندهاي ميگفتند: جاي تير را خوب مشخص کردهاي! کنايه از اين که بين عبادت و شهادت رابطهاي وجود دارد. اين اصطلاح وقتي شايع شد که دشمن با سلاح سيمينوف مجهز به دوربين نيروها را هدف قرار ميداد و چون رو در روي هم بودند قدر مسلم اولين موضع و محل در معرض ديد، سر بود تيرها درست به پيشاني شخص اصابت ميکرد، از اين رو جاي تير ميگفتند.
چادر انفجاري چادري که اغلب ساکنان آن پيوسته به ذکر و دعا و نماز اشتغال داشتند؛ کنايه از اين که دير يا زود چادر روي هوا ميرود. چادرهايي که رزمندگان مستقر در آن بنيه معرفتي و عرفاني و اخلاص فراواني داشتند؛ کساني که نماز شب و ادعيهشان ترک نميشد و زمينه قبول شهادت در آنها بيشتر از بقيه بود. بچهها وقتي سراغ دوستان خود در آن چادر ميرفتند بعد از آن که پذيرايي ميشدند از روي مزاح رو به هم کرده ميگفتند: بايد زودتر برويم، اين از آن چادرهاي خطري است؛ کنايه از اين که اينجا را دشمن به خاطر وجود بچههاي مخلص، بيشتر ميزند، زودتر برويم که ما هم به آتش آنها نسوزيم!
چتر جمع کن بسيجي؛ نوجوان کم سن و سال بسيجي که در سالهاي اول جنگ، دنبال چتر گلولههاي منور پرتاب شده از سوي دشمن خود را به آب و آتش ميزد و اگر ميتوانست آن را به خانه ميبرد و به اطرافيان نشان ميداد و حس کنجکاوي ديگران را بيش از پيش برميانگيخت.
چرت خمپاره در فاصله شنيدن صداي سوت گلوله توپ يا خمپاره، تا زمان انفجار آن، به اندازه پنج ثانيه فرصت بود نيرو دست و پايش را جمع کند تا ترکشهاي گلوله به او اصابت نکند؛ گفته ميشود اين عبارت را بيشتر در مورد خمپارههاي منور به کار ميبردند که بچهها به محض روشن شدن آسمان در حالي که ستوني به طرف دشمن ميرفتند روي زمين دراز ميکشيدند و گاه در همين فاصلهها از خستگي خوابشان ميبرد.
چلو مرگ شام شب عمليات؛ شام آخر؛ غذاي وداع با ياران.
چهل تکه کسي که جاي سالم در بدن نداشت؛ در هر موضعي، زخمي و نشانهاي از شجاعتي، مقاومتي و مظلوميتي؛ از هر عملياتي و هجومي، مهر و امضايي و از هر پدافندي اسم و آدرسي! درست مثل توپ چهل تکه(تيکه) و سفرههاي چهل تکه پارچهاي قديم که به هم آورده بودند و شده بود صورتي و هيئتي. هرچه بود وصلهپينه بود؛ دستکاري شده؛ گويي هيچچيز سر جاي خودش نبود؛ از پا گرفته به دست، قرضالحسنه! داده بودند و از دست گرفته به جايديگر، قطعاتي يدکي که هيچ کدام به هم نميخورد و رنگ و فرم و قالب هم نبود!
حزباللهي کسي که به اجراي امور مستحب تقيد داشت و به ندرت مکروهي از او سر ميزد؛ دائم الوضو؛ مواظب دعا و نماز به موقع؛ در خواب و خوراک اهل اندازه نگه داشتن.
خال هندي جاي تير سلاح سيمينوف (تفنگ قناصه) بر پيشاني؛ تشبيه محل اصابت اين تير به خال هندي که نوعاً موقع عروس شدن بر پيشاني هند و مسلکان نقش ميکنند؛ حکايت از به فال نيک گرفتن و زيبا تلقي کردن اين نوع شهادت است.
خر شيطان شدن قضا شدن نماز صبح؛ گول شيطان را خوردن و خوابيدن تا طلوع آفتاب؛ با فرض اينکه هنوز وقت هست و دير نميشود.
خروس بيمحل نماز شب خوان بيملاحظه؛ کسي که با صداي بلند در جمع دوستان مشغول خواب و استراحت خود راز و نياز ميکرد تا با سر و صدايش و احياناً روشن شدن فانوس، بقيه هم براي اقامه نماز برخيزند.
خوشا به حال ماهي خوشا به حال ماهي که در آب است؛ کنايه از آن که من تشنهام؛ ? يا حسين.
دختر همسايه پيرمرد بسيجي سختگير و نامهربان.
در بهشت بسته شدن تمام شدن مرحلهاي از جنگ و به پايان رسيدن عمليات؛ بعد از هر عمليات و اين اواخر بعد از آتشبس و قبول قطعنامه، بچهها مرتب به خود با حسرت نهيب ميزدند که: ديدي در بهشت بسته شد و نتوانستيم از فرصت استفاده کنيم و به جمع شهدا بهپيونديم؟
در وقت اضافه خود را جا کردن در عمليات مرصاد شهيد شدن؛ نسبتي بود براي شهداي عمليات مرصاد؛ کساني که در طول ساليان دفاع جبهه بودند؛ اما در عمليات مرصاد فوز عظيم شهادت نصيبشان شده بود؛ کنايه از اين که اگر در وقت اصلي بازي جنگ! نتوانسته بودند بازي را ببرند در وقت اضافه- عمليات مرصاد- به زور هم که شده، خودشان را در صف و جمع شهدا جا کردند و به آنها پيوستند. سيد مهدي فهيمي
منبع: گزيده فرهنگنامه جبهه انقلاباسلامي ايران در جنگ تحميلي
+ نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 12:18  توسط آرش مهدوی
|
|
|